| در نخستين اظهارنظر رسمي در ماجراي دانشگاه زنجان |
|
|
![]() گروه اجتماعي، علي رنجي پور؛ سرانجام وزير علوم روز گذشته در حاشيه جلسه هيات دولت به اظهارنظر درباره وقايع اين هفته دانشگاه زنجان پرداخت. محمدمهدي زاهدي، که ترجيح داده بود طي روزهاي گذشته در اين باره سکوت کند، با ايراد شبهاتي که طي روزهاي پيش از جانب برخي جريان هاي تندرو اصولگرا مطرح شده بود، در جمع خبرنگاران گفت؛ «... عده يي با اطلاع قبلي از حادثه يي که در شرف وقوع است، به اتاق يکي از معاونان دانشگاه مي روند و متاسفانه انعکاس آن را به شيوه غيراخلاقي، در سطح بين المللي مطرح مي کنند. من در اينجا قاطعانه عرض مي کنم، اگر تخلفي صورت بگيرد، يا گرفته باشد، وزارت علوم بسيار محکم با متخلفان برخورد مي کند، به ويژه کساني که بخواهند در حيطه اخلاقي خلافي انجام دهند.» زاهدي با اعلام اينکه موضوع تخلف معاون دانشجويي دانشگاه زنجان توسط هيات بررسي استادان دانشگاه در دست بررسي است، تاکيد کرد؛ «هنوز اتهام مطرح شده ثابت نشده است.»
وزير علوم در حالي از قطعي نبودن مورد اتهامي معاون دانشگاه زنجان سخن گفت که پيشتر با انتقاد از فيلمبرداري و پخش فيلم، آن را غيراخلاقي و غيرشرعي عنوان کرده بود. با اين حال وي توضيح بيشتري در اين باره نداد که حالا که با وجود فيلم صريح از وقايع دانشگاه زنجان، اتهام مطرح شده را قطعي نمي داند، در صورت موجود نبودن فيلم و صرف مشاهدات دانشجويان، وزارت علوم حاضر به پذيرفتن مسووليت اين رسوايي مي شد؟ زاهدي در پاسخ به سوال خبرنگاري مبني بر اينکه با وجود فيلم اين وقايع چگونه جرم معاون دانشگاه اثبات نشده است
فقط به ذکر اين نکته بسنده کرد؛ «همان طور که گفتم فيلمبرداري از اين موضوع کاري غيرشرعي و خلاف اخلاق بوده،ضمن آنکه آنچه در فيلم نشان داده شد، فقط دختري بود که به دفتر مراجعه کرده و در آنجا روسري به سر نداشت،
اما اينکه متاسفانه عده يي بخواهند با اهداف سياسي از اين تصاوير سوءاستفاده کنند کاري غيرصحيح است.» با اين حال زاهدي بدون اشاره به مصاديق سوءاستفاده سياسي از اين قضايا و بدون آنکه بخواهد به سوءاستفاده کنندگان مورد نظر خود اشاره داشته باشد، به انتقاد کلي از برخي جريان هايي پرداخت که با اهداف سياسي به ناآرامي در دانشگاه هاي کشور دامن مي زنند. وي ادامه داد؛ «من از دانشجويان متعهد و آگاه دانشگاه زنجان تشکر مي کنم که به رغم برخي تاخيرات نه تنها اقدام خلاف اخلاق را محکوم کردند، بلکه نسبت به مسائل سياسي اين قبيل مباحث نيز کاملاً هوشيارند.
اينها نشان مي دهد جوانان ما بايد بحث امر به معروف و نهي از منکر در دانشگاه ها را جدي بگيرند.» در حالي که صحبت هاي روزهاي گذشته مقامات وزارت علوم و برخي جريان هاي تندرو بيشتر به فرافکني براي فرار از رسوايي دانشگاه زنجان مي ماند، جريان هاي مختلف دانشجويي و جامعه استادان دانشگاه زنجان نيز درباره اين ماجرا بيانيه صادر کردند و موضع گرفتند. در بيانيه جمعي از استادان دانشگاه زنجان، با تاکيد بر لزوم قضاوت اصولي پس از اثبات اتهام، آمده است؛ «نگرانيم در مسير امواج هيجانات دانشجويي و گسترش شبهه ها و شايعات، احترام، عزت و روابط سالم علمي، اخلاقي حاکم بر فضاي دانشگاه و مابين استاد و دانشجو تهديد يا تحقير شود.»
بسيج اساتيد دانشگاه زنجان نيز، ضمن تشکر از مدافعان ارزش هاي اخلاقي، از آميخته شدن ارزش ها با جريانات مبهم سياسي انتقاد کرده است. از سوي ديگر بسياري از تشکل ها و گروه هاي دانشجويي، از جمله نشريات دانشگاه علم و صنعت، انجمن اسلامي علوم پزشکي ايران، شوراي صنفي دانشگاه صنعتي اميرکبير و... بدون اشاره به شبهات فرافکنانه درباره انحراف سياسي اعتراض ها به هتک حرمت يک دانشجو توسط يکي از مسوولان و مديران ارشد دانشگاه، به محکوم کردن اصل ماجرا پرداختند. در همين حال دفتر تحکيم وحدت (طيف علامه) نيز روز گذشته با انتشار بيانيه يي به موضع گيري صريح در اين باره پرداخت. در بخش هايي از اين بيانيه آمده است؛ «رئيس دولت ادعا کرده بود براساس ميثاقي مديران انتخاب مي شوند و وزير علوم مدعي پاسخگو بودن نسبت به اعمال مديران انتصابي خود بود. آيا به راستي اين اقدامات شنيع، مورد تاييد آنها است که چنين در برابر آن سکوت کرده اند؟ چگونه است زماني که يک استاد دانشگاه در کلا س درس به موي دختري اشاره مي کند سياه پوش شدن دانشگاه از سوي حاميان دولت تبليغ مي شود اما اکنون که اين منصوب وزير علوم با سوء استفاده از قدرت و عدم پاسخگويي خود، به دختري تعرض نموده است آقايان سکوت کرده اند ؟ |
جاده پر از گل
روزي « تنزن» و « اکيدو» با هم در راه پر از گل و لاي مي رفتند. باران شديدي فرو مي ريخت. در پيچ راه به دختر زيبايي برخوردند، با کيمونو و شالي از حرير. دختر در گل و لاي نمي توانست از جاده عبور کند. تنزن بي درنگ به سويش رفت و گفت:
- دختر، بيا.
بغلش کرد و از جاده هاي پر آب ردش کرد.
اکيدو تا رسيدنشان به معبدي که مي بايست شب را در آن بيتوته کنند چيزي نگفت. در آنجا بود که نتوانست جلوي خودش را بگيرد. به رفيقش گفت:
- ما راهب ها نبايد به زنها نزديک شويم، به چه علت اين کار را کردي؟
تنزن گفت:
- من آن دختر را همانجا رها کردم. تو هنوز داري با خودت حملش مي کني؟!!
در عالم خوابها
يکي از پيروان "سوين شاکو" تعريف مي کرد:
- پس از صرف ناهار معلم مدرسه ما يک خواب کوتاه بعد از ظهري مي کرد. ما بچه ها از او دليل اين کار را پرسيديم. جوابمان داد:
- مي روم به دنياي خوابها که به دانايان قديم بپيوندم، همان کاري که کنفوسيوس مي کرد. هر وقت که کنفوسيوس به خواب مي رفت خواب دانايان باستان را مي ديد و هنگام بيداري براي پيروانش نقل مي کرد.
يک روز بسيار گرمي که ما به خواب رفته بوديم، استاد سر رسيد و سرزنشمان کرد که چرا خوابيده ايم. ما در جواب به او گفتيم که به دنياي روياها رفته بوديم تا مثل کنفوسيوس بزرگان عهد قديم را ببينيم. استاد از ما پرسيد:
- خوب، دانايان باستان چه به شما گفتند؟
يکي از ما جواب داد:
- از آنها سوال کرديم که استاد ما هر روز بعد از ظهر به ديدن آنها مي رود؟ جواب دادند که هرگز او را نديده
يک استکان چاي
"ينين" استاد ژاپني در دوره "ميجي"، يک استاد دانشگـاه را پذيرفت که مي خواست از او در مورد ذن سوالاتي بکند.
ينين چاي را در استکان مهمان خود سرازير کرد و ادامه داد به ريختن آن. استاد دانشگاه که استکان چاي را در حال سرازير شدن مي ديد نتوانست جلوي خودش را بگيرد وگفت:
- استکان پر شده. ديگر جايي ندارد!
ينين به او گفت:
- مثل اين استکان، تو هم از اعتقادات و تفکرات خودت پر شده اي. چطور مي توانم به تو ذن را توضيح بدهم اگر که استکانت را از پيش خالي نکني؟
راه و رسم عاشقي
من يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد. مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم. من از خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود.
مي خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم مي خواهد بسازم نه آن گونه که خدا مي خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت ماندم. من زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد. دانستم که نابودي ام حتمي است. با شرمندگي فرياد زدم خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايم را باور کرد ومرا پذيرفت. نمي دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد. از زير آوار زندگي بيرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خداي عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم.
خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدايا عشقت را بپذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رويايي زندگي ام ادامه دادم. اوايل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست مي کردم و خدا فوري برايم مهيا مي کرد. از درون خوشحال نبودم. نمي شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بي توجه باشم. از طرفي نمي خواستم در ساختن کاخ آرزوهاي زندگي ام از خدا نظر بخواهم زيرا سليقه خدا را نمي پسنديدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حين کار اگر چيزي لازم داشتم از رهگذراني که از کنارم رد مي شدند درخواست کمک مي کردم. عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده اي ديگر که جز سنگهاي طلايي قصرم چيزي نمي ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري زهرآلود بر قلب زندگي ام فرو کردند. همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمي بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گريختند همان طور که من از خدا گريختم. هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيدند همان طور که من صداي خدا را نشنيدم. من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدايا! ديدي چگونه مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که محتاج تر از هر کسي به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد. نمي دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره مي توانم روي پاي خود بايستم و به زودي خداي مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني هميشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم.
گفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم. اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و بي نياز از هر چيز.
بهشت و جهنم
يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟"
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!
افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: "تو جهنم را ديدي!"
آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: "نمي فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!"
وقتي که عيسي مسيح مصلوب شد، داشت به شما فکر مي کرد!
دايره زندگي
اين نخستين بار بود که دريافتم هر شخص قادر است صلح و يا ناسازگاري دروني خلق کند که در جهان پيرامونش جريان يابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، ترديد و خشم باشد، هرگز نمي توانيم صلح را در جهان برقرار سازيم. ما احساسات و افکاري را که در درون نگاه داشته ايم از خود ساطع مي کنيم، چه در مورد آن ها صحبت کنيم چه سکوت اختيار کنيم.
هرآن چه در درون خويش داريم به جهان پيرامون ما سرايت مي کند خلق زيبايي يا ناسازگاري با تمامي دواير ديگر زندگي مرتبط مي باشد.
اين تمثيل جاوداني را به خاطر بسپاريم: به هر چيزي که توجه کنيم، رشد و توسعه مي يابد.
حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود
اما افسوس كه
به جاي
افكارش
زخمهاي تنش
را نشانمان دادند
و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند!
| پدر مومن من ... مادر مقدس من .... | |
|
پدر ... مادر ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم! تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود! اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟ اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!! و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند. کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند... « دکتر علی شریعتی » ( پدر ، مادر ، ما متهمیم ) |
| بزرگترین هنر من | |
|
هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟ اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟! « دکترعلی شریعتی » ( هبوط در کویر )
|
تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!
من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.
حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!
این چگونه حرف هایی است؟
این چگونه مخاطبی است؟
« دکتر علی شریعتی »
( با مخاطبهای آشنا )

ای آزادی،
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو
یعنی هیچ! ...
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.
ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !
و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.
من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...
« دکتر علی شریعتی »
(خود سازی انقلابی ، ص ۱۲۰و۱۳۰)



.jpg)

